#فردا_بدون_من_پارت_704


"بہ من نگو پسرم!"



من:"همیشہ دلم میخواست ببینمت و"

بهش نزدیکتر شدم و ادامہ دادم

"زل بزنم تو چشماتو بگم"

مکثی کردم و باتنفر ادامہ دادم



"ازت متنفرم،ازت مُ...ت...ن...ف...ر...م"

باهق هق گفت:

"دخترم..."

من:"من دختر تو نیستم!

هیچ وقت نبودم،آرسامم پسرت نبود

اگہ بچہ هات بودیم ولمون نمی کردی بہ امون خدا

اگہ بچہ هات بودیم حداقل یہ سراغی ازمون میگرفتی

مافقط بچہ های بابامونیم تو فقط مارو بہ دنیا آوردی همین!"

_یاابولفضل

باصدای فریاد مهراد هممون برگشتیم سمتش کہ دیدیم مهدیہ خم شده و درحالی کہ ازدرد رنگش پریده دستش و گذاشتہ رو شمکش و نالہ میکنہ!


romangram.com | @romangram_com