#فردا_بدون_من_پارت_698
عمہ بگو اون چیزی کہ بهش فکر میکنم اشتباست!"
عمہ زد زیر گریہ و چیزی نگفت
لرزون گفتم:
"آره عمہ؟
خودشہ؟"
باهق هق سری بہ معنای آره تکون داد کہ ناباور نگاهش کردم
دستم گذاشتم جلوی دهنم و شکہ بہ عکسا نگاه کردم
امکان نداره!
خدایای بازیت گرفتہ؟
نمیخواد کمکم کنی ،نمیخواد حواست بهم باشہ فقط دست از سرم بردار،دست از سرم بردار
عمہ:"آروم باش عزیزم
ای وای رنگت چرا پریده؟
ای خدا لعنتشون کنہ"
سریع پرید تو آشپزخونہ کہ باعصبانیت رفتم تو اتاقم مانتویی ازکمد بیرون کشیدم وپوشیدمش و حتی دکمہ هاشم نبستم،کمی پول برداشتم
سرسری شالی سرم کرد و باقیافہ ای داغون وباعکسای تو دستم رفتم بیرون
عمہ درحالی کہ یہ لیوان دستش بوددستم و گرفت و گفت:
"کجا؟"
romangram.com | @romangram_com