#فردا_بدون_من_پارت_697

"تو اتاق بابات چیکار میکردی؟"

بی مقدمہ گفتم:

"عمہ ما چرا تو گذشتہ با آرزوجون و عمورضا در ارتباط بودیم؟"

عمہ شکہ نگاهم گردوگفت:

"کی این چرتا و پرتا رو تو مخت کرده؟

نکنہ اون آرزو پرت کرده آره؟"

من:"کسی تو مخم نکرده عمہ،خودم دیدم"

عکس و بہ طرفش گرفتم

نگاهی بہ عکسا انداخت و دستش و دراز کرد تا بگیرتش کہ دستم پس کشیدم وگفتم:

"ما چہ نسبتی باهاشون داریم عمہ؟

دیگہ دست از پنهون کاری بردار"

عمہ:"چہ نسبتی میتونیم باهاشون داشتہ باشیم؟

فقط دوست خانوادگی بودیم!"

من:"عمہ دست از دروغ گفتن بردار

آرزوجون تو این عکسا خیلی با،بابا صمیمیہ،خیلی صمیمی تر از این کہ فقط با،بابادوتا دوست باشن"

عمہ ساکت شد و چیزی نگفت کہ فکری مثل برق از ذهنم خطور کرد

باحرص گفتم:

"نکنہ...

romangram.com | @romangram_com