#فردا_بدون_من_پارت_696
دستی بہ کتاب خاک گرفتہ کشیدم و بازش کردم ولی باز کردنش مصادف شدبا افتادن چند تا عکس کہ بین صفحہ هاش پنهون شده بود
باتعجب خم شدم وعکسارو برداشتم
اولین عکس
یہ عکس دستہ جمعی بود
اول بابا بود کنارشم...
باورم نمیشد،درستہ خیلی با الانش فرق داشت ولی نہ اونقدری کہ نتونم تشخیص بدم زن روبروم کہ از بازوی بابام آویزون شده
آرزوجونہ !
اون کنار بابا چیکار میکرد؟
کنار آرزوجونم عمورضا بود و بغلشم عمہ
نگاهی بہ عکس بعدی انداختم کہ من وبابا و آرسام وآرزوجون تو ساحل بودیم و من رو شونہ های بابا نشستہ بودم و آرزوجونم دستش و دوربازوی بابا حلقہ کرده بود و بااون یکی دستش دست آرسام و گرفتہ بودو عکس بعدی برداشتم وکہ این یکی یہ عکس دونفره بود
باباو آرزوجون!
سریع نگاهی بہ همہ ی عکسا انداختم کہ دیدم آرزوجون تو همش هست
یعنی چی؟
آخہ چرا؟
گیج دستی تو موهام کشیدم وبا عکسای تویہ دستم شروع کردم بہ گشتن اتاق ولی هرچقدر گشتم چیزی عایدم نشدکہ نشد!
با صدای عمہ کہ صدام میزد ومیگفت کجایی؟
بااخم ریزی رفتم بیرون کہ عمہ باتعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com