#فردا_بدون_من_پارت_695

باتعجب ابرویی بالا انداختم و باضعف کہ بخاطر سرماخوردگیم بود رفتم تو اتاق عمہ و همہ ی کشوها رو گشتم ولی چیزی پیدا نکردم

پوفی کشیدم

دستم و زدم بہ کمرم کہ چشمم بہ کمد عمہ افتاد

شاید تو همون جعبہ باشہ

در کمد و باز کردم و جعبہ رو بیرون کشیدم

بازش کردم کہ چشمم بہ یہ کلید افتاد،لبخندکوچیکی رو لبم نشست

فرز جعبہ رو گذاشتم سرجاشہ و از اتاق بیرون رفتم ،کیلید وانداختم تو قفل و چرخوندمش لبخند رو لبم پررنگ تر شد،دستگیره رو چرخوندم کہ در باز شد



بادیدن فضای اتاق یاد بابا افتادم

بغضی کہ میخواست بشکنہ روقورت دادم و چشم از کتابخونہ ی کوچیکی کہ بابا عاشقش بودگرفتم و رفتم سروقت کمدش،آلبومی کہ تو قفسہ ی آخر بود و برداشتم و همونجا نشستم شروع کرد بہ ورق زدنش ولی هرچی ورق زدم هیچی پیدا نکردم

پوفی کشیدم و آلبوم و گذاشتم سرجاش

خواستم از اتاق بیرون برم ولی دلم نیومد بدون اینکہ بہ کتابخونہ محبوب بابا سربزنم از اونجا برم

رفتم طرف کتاب خونش و دستای لرزونم و بہ کتابای خاک خورده کشیدم

همونطور کہ دستم و رو کتابا میکشیدم با دیدن کتاب مورد علاقہ ی بابا دستم روش ثابت موند و لبخند تلخی زدم

بابام عاشق این کتاب بود

همیشہ این کتاب تو دستش بود

وقتی بهش میگفتم چرا همش این کتاب و میخونی،میگفت این کتاب اینقدر قشنگہ کہ از خوندش سیر نمیشم

هروقتم بهش میگفتم بده منم بخونشم یہ جوری طفره میرفت

romangram.com | @romangram_com