#فردا_بدون_من_پارت_693

میخوام بخوابم"

مهدیہ:"باشہ عزیزم

شب خوش"

من:"شب بخیر"

برق و خاموش کرد وآروم اتاق وترک کرد

اینقدر بہ سقف اتاق خیره شدم و فکر کردم کہ نفهمیدم کی خوابیدم

صبح با سرو صدای مهدیہ و آرسام از خواب بیدارشدم

دست و صورتم و شستم و بعد تعویض لباسام از اتاق بیرون رفتم کہ چشمم بہ اتاق بابا افتاد

خواستم برم سمت اتاقم کہ یهو صدای آرسام اومد

آرسام:"عہ بیدارشدی،میخواستم بیام صدات کنم

راستی صبح بخیر"

من:"صبح توام بخیر،بریم"

دستم و دور بازوهاش حلقہ کردم و باهم رفتیم پایین

سرفہ ای کردم کہ آرسام گفت:

"هیس ،الان عمہ گیر میده بهتا"

عطسہ ای کردم کہ یهو صدای عمہ اومد

عمہ:"ای وای تو هنوز خوب نشدی دختر؟

آرسام بیا ببریمش دکتر"

romangram.com | @romangram_com