#فردا_بدون_من_پارت_692


از اونجایی کہ هروقت گریہ میکردم چشمام و نوک دماغم قرمز میشد سرم انداختم پایین و گفتم :

"خاموشش کن"

مهدیہ:"برو بابا"

حرصی سرم و آوردم بالا کہ هینی کشید وگفت:

"گریہ کردی آرام ؟"

سریع رومو ازش گرفتم و همونطورکہ سویشرتم و درمیاوردم وگفتم:

"دیوونہ شدی گریہ واسہ چی سرما خوردم"

(می پسندم زمستان را کہ معافم میکند

ازدردی کہ درگلویم میپیچدواشکی کہ درچشمانم می نشیند

وبہ همہ می گویم سرما خورده ام...!)



مشکوک نگاهم کرد و گفت:

"باشہ

ولی آرام این و بدون من قبل اینکہ زنداداشت باشم دوستتم"

بی حوصلہ گفتم:

"میدونم،میدونم

مهدیہ میشہ بری؟


romangram.com | @romangram_com