#فردا_بدون_من_پارت_691

داشتم کوچہ رو نگاه میکردم کہ چشمام تو چشمای آشنایی قفل شدم

اشکام انگار باهم مسابقہ گذاشتہ بودن کہ تند تند یکی بعد از اون یکی از چشمام جاری میشدن

آروم لب زدم

"کیا؟"

دستی بہ پشت گردنش کشید و سرش و انداخت پایین و سوار ماشینش شدو تویہ چشم بهم زدن رفت

هق زدم و همونجا خم شدن تو بالکن نشستم

لعنتی اینجا چیکار میکردی آخہ؟

اومدی دل من و خون کنی و بری؟



لاغر شده بود یا من اینطوری حس میکردم؟

خدالعنتم کنہ کہ فقط عذابش میدم،خدالعنتت کنہ آرام!



باصدای تقہ ای کہ بہ در خورد تندتند اشکام و پاک کردم و ازجام بلند شدم کہ در باز شد و مهدیہ اومد تو نگاهش دور تا دور اتاق چرخوند و بادیدم من کہ تو بالکن بودم گفت:

"اونجا چیکار میکنی دیوونہ؟"

از بالکن اومدم بیرون وگرفتہ گفتم:

"اینحا چیکار میکنی؟"

مهدیہ:"بی خوابی زده بہ سرم،تو چرا صدات گرفتہ؟"

اومدم تو اتاق و در بالکن و بستم کہ مهدیہ برق و روشن کرد

romangram.com | @romangram_com