#فردا_بدون_من_پارت_690
من:"نمیشہ آخہ عمہ تنهاست"
عمورضا:"اصرار نکن خانوم،اون بنده خداهم تنهاست دیگہ"
آرزوجون چشم غره ای تحویلش دادو دیگہ وگفت:
"پس حداقل برم واسہ آرسام درست کنم"
آرسام:"نہ مامان زحمت نکش،ماهم با آرام میرم "
آرزوجون:"باشہ پسرم هرجور راحتید"
اهورا:"منم میام پس"
عمورضا:"تو کجا بری پسر؟
هرروز اونجایی!"
ریز خندیدم کہ بالب و لوچہ ی آویزون گفت:
"یعنی چی عمو،خب میخوام پیش زنم باشم"
عمو:"لازم نکرده،امشب باید بشینیم کارای شرکت و بررسی کنیم"
دمق نگاهی بہ عمو رضا انداخت و باشہ ای گفت
چند ساعتی اونجا نشستیم و بعد با آرسام رفتیم خونہ خودمون
عمہ ام اونشب سوپ درست کرد و بہ زور بہ خوردم داد
ساعت دوازده بود ولی هرکاری میکردم نمیتونستم بخوابم
کلافہ از رو تخت بلند شدم و سویشرتم و پوشیدم و رفتم تو بالکن
romangram.com | @romangram_com