#فردا_بدون_من_پارت_687

من:"سلام آقا امیر،آرامم"

سرم و کہ آوردم بالا دیدم اهورا دست بہ سینہ پایین پلہ ها وایستاده و با چشمای ریز شده نگاهم میکنہ

امیرحسین:"بلہ شناختمتون آرام خانوم،کاری داشتید؟"

من:"راستش نیم ساعت پیش زنگ زده بودید،واسہ همین زنگ زدم"

مکثی کردو گفت:

"حتما امیر علی زنگ زده!"

من:"خب اگہ میشہ یکم باهاش حرف بزنم"

امیرحسین:"نمیشہ متاسفانہ ،چنددقیقہ پیش رفت"

من:"آها باشہ

ببخشید مزاحمتون شدم ،خدانگهدار"

امیرحسین:"راستی آرام خانوم"

من:"بلہ؟"

امیرحسین:"امیرعلی میگفت ازدواج کردید،درستہ؟"

من:"بلہ،شرمنده دعوتتون نکردیم خیلی یهویی شد"

امیرحسین:"مهم نیست،خوشبخت بشید

خدافظ"

من:"ممنون

خدافظ"

romangram.com | @romangram_com