#فردا_بدون_من_پارت_681
"دقت کردی امروزباهام دعوا نکردی"
یهو بہ خودم اومدم
راست میگفت،امروز خیلی باهاش ملایم بود
یهو اخمی رو پیشونیم نشست کہ اومد کنارم رو تخت نشست و گفت:
"ببین میدونم کار خیلی بدی باهات کردم
ولی اینم میدونم با جنگ و دعوا فقط بیشتر خودمون و اذیت میکنیم
آرام من واقعا کم آوردم دیگہ تحمل جنگ و دعوا رو ندارم
بیا حداقل مثل دوتا دوست معمولی باشیم "
باهمون اخمم گفتم:
"تو حتی لیاقت اینکہ دوستمم باشی و نداری"
پوفی کشیدوگفت:
"من میرم بیرون تو لباست و عوض کن بیا پایین"
لباسام وعوض کردم و طبق گفتہ ی اهورا رفتم پایین
قبل از شام بہ اصرار عمورضا باهاش
شترنج بازی کردم کہ هر دوبارش و باختم واهورام کلی مسخرم کرد ولی بعد اینکہ عمو بااونم بازی کرد و بردش دیگہ خفہ شد
بعدشامم چهارتایی رفتیم تو حیاطشون وکمی تو آلاچیق گوشہ ی حیاط نشستیم
درکل بهتر از چیزی بود کہ فکر میکردم
romangram.com | @romangram_com