#فردا_بدون_من_پارت_680
چشمام وناراحت بستم وگفتم:
"یعنی اهورا"
عصبی گفت:
"چیہ؟"
من:"ترنم وقتی فهمید ازدواج کردی چیکار کرد؟"
اهورا:"نمیدونہ،خارج از کشوره"
نگاهی بہ چشمام انداخت وگفت:
"نمبخوام از دستش بدم
وقتی برگشت خودم قضیہ رو بهش توضیح میدم و میگم بعد یکی ــ دوسال ازت جدا میشم و دوباره میتونم بااون باشم"
شونہ ای بالا انداختم و چیزی نگفتم
وقتی رسیدیم با عمو رضا و آرزوجون خوش و بش کردیم و رفتیم بالا تا لباسمون وعوض کنیم
من:"مهراد کجاست؟"
اهورا:"خونہ یکی از دوستاشہ"
من:"نمیاد امشب؟"
سری بہ نشونہ ی منفی تکون داد کہ آروم گفتم:
"حیف شد"
ابرویی بالا انداخت و یهو گفت:
romangram.com | @romangram_com