#فردا_بدون_من_پارت_679
"نمیدونستم منم میتونم نظر بدم!"
دستش و روی بوق فشار داد و گفت:
"اَه برو دیگہ لعنتی"
بادقت نگاهی بہ ماشین روبروم انداختم کہ دیدم ماشینہ شهابہ
متعجب زمزمہ کردم
"شهاب؟"
ازبغلش رد شدیم کہ اهورا گفت:
"مطمئنی شهاب بود؟"
من:"آره"
اهورا:"تو کوچہ ی شما چیکار میکرد؟"
من:"نمیدونم!"
زیرلب آروم گفت:
"پسره ی ریغو"
بلندتر گفت:
"مگہ این زن نگرفتہ کہ هنوز میاد و تو رو دید میزنہ"
من:"چرا اتفاقا چند وقت پیش جشنشون بود"
اهورا:"صبر کن ،حالش و جا میارم"
من:"میگم کیارش"
romangram.com | @romangram_com