#فردا_بدون_من_پارت_677
پالتوم و رو همون تابی کہ پوشیده بودم پوشیدم و شلوارم و عوض کردم
رفتم طرف میز آرایشم و آرایش محوی کردم و موهامو محکم بستم و شالم و انداختم رو سرم کہ همون وقع صدای زنگ اومد
واسہ اینکہ یکم معطلش کنم بیشتر تو اتاق موندم و وقتی رفتم پایین دیدم عمہ براش چای برده و اونم درحالی کہ باعمہ حرف میزنہ لبخندی محوی بہ لب داره
میخواستم از پلہ ها برم پایین کہ چشمم افتاد بہ اتاق بابا
مثلا قرار بود برم تو اتاقش و ببینم چیزی پیدا میکنم یانہ،ولی بہ کلی فراموشش کرده بودم ،فردا حتما یہ سری بهش میزنم
از پلہ ها پایین می رفتم و کہ اهورا سرش و آورد بالا و گفت:
"آرامم کہ اومد،ما دیگہ بریم!"
سلامی کردم کہ با مهربونی جوابمو داد و بوسہ ای رو گونم نشوند
من:"بریم؟"
اهورا:"بریم عزیزم"
اینقدر خوب نقش بازی میکرد کہ یہ لحظہ با خودمگفتم نکنہ واقعا دوستم داره؟
باعمہ خدافظی کردیم و باهم از خونہ بیرون زدیم
بخاری ماشین و روشن کرد وگفت:
"اوف هوا چقدر سرد شده"
چیزی نگفتم کہ گفت:
"واسہ عید برنامہ چیدی؟
بہ نظرم بریم کیش،همہ باهم
romangram.com | @romangram_com