#فردا_بدون_من_پارت_676
نفسش و کلافہ بیرون فرستاد وگفت:
"امروز خیلی خستہ شدم،اذیت نکن!
یہ ربع دیگہ اونجام،آماده باش"
تماس و قطع کردم و رفتم پایین پیش عمہ با دیدنم لبخندی زد کہ متقابلا لبخندی زدم و گفتم:
"عمہ میتونم برم خونہ ی اهورا اینا؟"
لبخندی زدوگفت:
"برو دخترم
شبم میمونی دیگہ آره؟"
من:"آره
شما میتونی شب تنها بمونی؟"
عمہ خندید وگفت:
"چرا نتونم؟
من اون همہ سال تو غربت تک و تنها بودم بچہ"
لبخند کوچیکی زدم و گفتم:
"من برم آماده شم"
عمہ سری بہ معنی باشہ تکون داد و من دوباره راه اتاقم و پیش گرفتم
دو دست لباس برداشتم و انداختم تو کیفم تا اونجا بپوشم
romangram.com | @romangram_com