#فردا_بدون_من_پارت_664
"خب کجا بودیم؟"
متعجب گفتم:
"ها؟"
بشکنی زد وگفت:
"آها یادم اومد"
دوباره بی هوا سرش و آورد جلو ودقیقا موقعی کہ لبش بہ لبم خورد صدای زنگ موبایلم اومد
پوفی کشید وگفت:
"اگہ گذاشتن دو دقیقہ با زنمون حال کنیم"
بااخم وحشتناکی هلش دادم همونطور کہ گوشیم و برمیداشتم گفتم:
"دیگہ من و نمیبوسی این آخرین بارت بود فهمیدی؟"
تیشرتش و پوشید و همونطور کہ از رو تخت بلند میشد شروع کرد بہ سوت زدن
نگاهی بہ صفحہ ی گوشیم انداختم کہ دیدم مهدیہ زنگ میزنہ
تماسوقطع کردم و روبہ اهورا کہ حالا داشت موهاش و مرتب میکرد گفتم:
"شنیدی چی گفتم"
نیشخندی زدوگفت:
"زنمی دوست دارم ببوسمت ،درضمن آخرین باریم نیست کہ این کار و میکنم"
باتموم شدن حرفش از اتاق بیرون زد
romangram.com | @romangram_com