#فردا_بدون_من_پارت_660


برو بکپ،شب اونجا چرت نزنی آبروم و ببری "

سرم و کج کردم ودوباره صداش زدم

کہ چپکی نگاهم کرد وگفت:

"تامن یہ چایی براتون بریزم لباساتون و عوض کنید وبعد بیاین پایین بعدشم برید بخوابید"

پوفی کشیدم وبہ طرف پلہ ها روونہ شدم کہ اهورا خودش بهم رسوند و آروم خندید متعجب نگاهش کردم کہ گفت:

"فقط عمت از پس تو بر میاد"

من:"برو تو اتاق آرسام ،لباس هست ،لباست و عوض کن بیا پایین"

لباسام و با یہ تیشرت و شلوار جین عوض کردم و موهام و باز کردم و بیخیال چای خودم و پرت کردم روتخت و پتو رو کشیدم رو خودم و زودتر از همیشہ بہ خواب رفتم

.

.

.

با صدای موبایلم آروم لای چشمام و بازکرد ولی چیزی جز سیاهی ندیدم

باتعجب چندبار پلک زدم

ولی بازم سیاهی بود

خواستم خودم وبکشم عقب کہ دیدم نمیتونم

باتعجب سرم و بالا تر گرفتم کہ متوجہ شدم تو بغل اهورا قفل شدم

حرصی نگاهش کردم کہ با شیطون چشمکی تحویلم دا و گفت:


romangram.com | @romangram_com