#فردا_بدون_من_پارت_658


من:"آره"

اهورا:"شاید طول بکشہ ولی بالاخره فراموش میشہ،یا حداقل عادت میکنی"

سری تکون داد و زیرلب گفتم:

"عادت میکنم

عادت میکنی آرام

ولی فراموش چی؟فراموش میکنی؟

نہ فقط عادت میکنم!"

(عادت میکنم

بہ داشتن چیزی و سپس نداشتنش

بہ بودن کسی و سپس نبودنش

تنها عادت میکنم...

امــا

فراموش نــہ...! )

وقتی رسیدیم خونہ برعکس تصورم فقط عمہ خونہ بود با تعجب ازمون استقبال کرد وگفت:

"فکر میکردم برید رستوران!"

من:"میخواستیم بریم عمہ ،ولی سرم داره میترکہ"

عمہ:"از استرسہ دخترم منم این روزا رو گذروندم"


romangram.com | @romangram_com