#فردا_بدون_من_پارت_656


شیشہ ی دودی رنگ دوباره بالا رفت و مانع رفع دلتنگی چشما و دل بی قرارم شد

کیارش با سرعت از اونجا دور شد ومن بودم کہ مات و مبهوت با چشم دنبالش میکردم حتی وقتی دیگہ هیچ اثری از اون ماشین سیاه رنگ نبود

(مثل عکس رخ ماه کہ افتاده در آب

درقلب منی و بین ما فاصلہ هاست)

اهورا مضطرب اسمم و صدا زد وگفت:

"خوبی آرام؟

چرا خشکت زده ؟"

عاری از هر حسی نگاهش کردم کہ با تعجب ابروهاش بالا پریدن وگفت:

"چیشدی تو چرا همچین شدی؟"

نگاهی بہ اطراف انداخت و بالبخند گفت:

"همہ بہ ما نگاه میکنن سوار نمیشی؟!"

تازه فهمیدم دوساعتہ جلوی ماشینشیم و اون در وباز کرده و منتظره تا سوارشم

سوارشدم و اهورام آروم در و بست وماشین و دور زد و سوارشد

ماشین وروشن کرد و صدام زد کہ توجهی نکردم

بازم صدام زد ولی بازم اهمیت ندادم

اهورا:"کر شدی بہ لطف خدا؟

آرام باتواما"


romangram.com | @romangram_com