#فردا_بدون_من_پارت_655

نیم نگاهی بہ اهورا انداخت و بدون کوچیکترین نگاهی سمت من بندازه با عمہ خدافظی کرد و رفت

اهورا دست لرزونم و تو دستش گرفت وگفت:

"آروم باش آرام،میخوای همہ بفهمن بہ خواست خودت اینجا نیسیتی؟!"

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم بشم

بعد کارای لازم از محضر بیرون اومدیم



عمہ و آرزوجون مدام مثل پروانہ دورم میگشتن

آرسام وعرشیا وهیراد بااهورا حرف میزدن ،مهدیہ و آنجلام سربہ سرمن میزاشتن،مهرادم با لبای خندون همراهیشون میکرد

عرفانہ لبخند کوچیکی بہ لب داشت باهام عکس و میگرفت و من...

من بی توجہ بہ همہ ی اونا فقط بہ ماشینی خیره بودم کہ بی نهایت شبیہ ماشین مشکی رنگ کیارش بود،یعنی خودش بود

شیشہ ی دودی ماشینش و کمی پایین

کشیدوخیره شد بہ چشمام

مشتاق زل زدم بہ شکلات چشماش

چشمایی کہ چند روز بود چشمام تمنای دیدنش و میکرد

تمنای این چشمای قهوه ای رنگ

چشمای قهوه ای رنگش از همیشہ تیره تر بود و من مسببش بودم

با دستی کہ دور کمرم نشست و بعد صدای اهورا کہ میگفت:

"عزیزم سوار نمیشی؟"

romangram.com | @romangram_com