#فردا_بدون_من_پارت_654
یهو جمع آروممون منفجر شد و همہ شروع کردن بہ دست زدن
بعد من نوبت اهورا بود، کہ سریع بلہ رو داد
دوباره همہ دست زدن و تبریک گفتن
وقتی نوبت بہ سیاوش و آنیتا رسید
آنیتا مثل همیشہ مهربون وبا ذوق بهم تبریک گفت و بغلم کرد
سیاوش اما برعکس همیشہ کہ لبخند بہ لب بود
بااخمی کہ از وقتی اومده بودیم محضر رو پیشونیش جا خشک کرده بود گفت:
"فکر میکردم قراره با کیارش سراین سفره بشینی ولی خب..."
کیارش!
منم فکر میکردم با کیارش سر سفره ی عقد میشینم و بہ جای گفتن یہ بلہ ی اجباری بہ اهورا با عشق و علاقہ بہ کیارش بلہ میگم
کاش اون زمان کہ اصرار میکرد زودتربیاد خاستگاریم قبول میکردم
کاش اون شب لعنتی وقتی مهدیہ و آرسام اصرار میکردن برم خونشون قبول میکردم
کاش دستام میشکست دکمہ ی اون آیفون لعنتی رو فشار نمیدادم!
هرچی میکشم از کلہ شقیہ خودمہ
نفس عمیقی کشید وگفت:
"تنها چیزی کہ میخوام اینہ کہ خوشبخت شی ولی آرام دیگہ دوست ندارم دور و برم خودم و برادرم ببینمت،ازمن دورباش،از کیارش دورتر!"
همزمان با آنیتا اسمش و صدا زدیم من ناباور وآنیتا باتشر
romangram.com | @romangram_com