#فردا_بدون_من_پارت_652


مرد کہ گریہ نمی کند...)

طاقت نداشتم اینجور ببینمش،غمگین

دستم و کہ میخواست برای پاک کردن اشکش و بہ اغ وش گرفتنش بلند شہ رو مشت کردم و با بی رحمی گفتم:

"برو کیارش"

نوازش واردستی بہ صورتم کشید وگفت:

"خیلی نامردی آرام،خیلی"

باتموم شدن حرفش پشت کرد بهم و مثل همیشہ با قدمای محکم رفت...

برای همیشہ رفت...

اهورا:"آخ دستش بشکنہ ایشالا"

من:"خفہ شو"

اهورا:"برو یہ چیزی بیار زخمام و پاک کن"

من:"برو بہ جهنم شانس آوردی نکشتت برو خدا رو شکر کن"

باحالت مسخره ای دستاش برد بالا و گفت:

"خدارو شکر

شکراللہ شکراللہ"

من:"نمیخوام ببینمت گمشو برو"

اخمی کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com