#فردا_بدون_من_پارت_651

"چی؟"

من:"برو ،از اینجا برو"

از روی شکم اهورا بلند شد بهت زده زده نگاهم کرد کہ گفتم :



"اینقدر باورش سختہ؟

خب دوست ندارم دیگہ"

قطره اشکی از چشمش چکید کہ باناراحتی دستم بردم بالا تا پاکش کنم ولی زودتر از من اشکش وپاک کرد وگفت:

"کی میدونہ چہ حس بدیہ کہ باتموم احساست بری پیش کسی کہ خودش و آماده کرده تابهت بگہ دیگہ دوست ندارم!"

من:"کیارش!

برو فقط برو"



دوباره اشکی از چشمش چکید ولی اینبار هیچ تلاشی برای دیده نشدنش نکرد



(گریہ نکن...

محکم باش...

مانند دستانت...

مثل شانہ هایت...

تو مردی...

romangram.com | @romangram_com