#فردا_بدون_من_پارت_636


مهدیہ جعبہ ی شیرینی و برداشت و گفت:

"خب خب

حالا وقتشہ دهنتون و شیرین کنید"

بہ همہ شیرینی تعارف کرد و مهراد و از جاش بلند کرد و من ومجبور کرد کہ کنار اهورا بشینم

در آخرم بغلمون کرد و بهمون تبریک گفت

بعد کلی بزن و برقص کہ من فقط تماشاشون کردم اهورا سرش و برد نزدیک گوش مهدیہ کہ اونطرفش نشستہ بود و چیزی بهش گفت کہ مهدیہ صداش و صاف کرد وگفت:

"خب تاریخ عقد و عروسی رو واسہ کی میزارید؟"

عمورضا:"بهتره زیاد عجلہ نکنیم"

عمہ ام سری بہ معنای تایید حرفش تکون دادوگفت:

"درستہ"

یهو اهورا گفت:

"یعنی چی عجلہ نکنیم!"

هیراد خندیدو گفت:

"این داداش ما یکم هلہ،نظرتون چیہ حداقل زود عقد کنن بعدشم راحب مراسمشون صحبت کنیم؟"

عمورضا لبخندی زدو گفت:



"خیلیم عالی تو مشکلی نداری دخترم؟"


romangram.com | @romangram_com