#فردا_بدون_من_پارت_635
عمہ:"نہ هرچقدر کہ آرام تصمیم بگیره همون خوبہ"
نگاهی بہ آرسام انداختم کہ شونہ ای بالا انداخت
عمو رضا:"خودت چی میگی دخترم؟"
من:"فرقی نداره عمو ،مهریہ برام مهم نیست هرچی شما بگید"
عمو:"تو نظرت چیہ آرسام؟"
بالاخره بعد از کلی بحث کردن بہ این نتیجہ رسیدن کہ مهریہ ام چهارده تا سکہ باشہ بہ همراه یکی از ویلاهای اهورا توشمال
سربہ زیر با انگشتام بازی میکردم و بہ حرفاشون گوش میدادم
کہ آرزوجون روبہ عمہ گفت:
"مریم خانوم اگہ اجازه بدید ما یہ انگشتر دست این گل دخترمون کنیم کہ خاطر خواهاش دست از سرش بردارن"
عمہ سری تکون داد و گفت:
"خواهش میکنم"
آرزوجون از جاش بلند شد کہ مردد از جام بلند شدم
لبخندی زد وگفت:
"اجازه میدی دخترم؟"
سری تکون دادم کہ آروم حلقہ ی ساده ای رو انداخت تو انگشتم
همہ دست زدن و مهرادم شروع کرد بہ سوت زدن
بانفرت بااهورا کہ بالبخند بہ دستم خیره شد بود نگاه کردم کہ سرش و آورد بالا و نگاهش و معطوف جایی دیگہ کرد
romangram.com | @romangram_com