#فردا_بدون_من_پارت_634
"بہ بہ عروس خانوم"
یهو مهراد بہ جلو پرت شد و بعد اون قامت بلند اهورا نمایان شد چپ چپ بہ مهراد نگاه کرد وگفت:
"برو دیگہ!"
لبخندی زد و بہ عمہ سلام کرد کہ عمہ جوابش و داد و تعارفشون کرد داخل
همہ شون بہ سمت نشیمن رفتن و اهورام گل و شیرینی و داد دستم
مهراد همونطور کہ همقدم با من سمت نشیمن میرفت گفت:
"خداوکیلی چجوری خر شدی میخوای بااین ازدواج کنی "
باصدای خشن اهورا کہ اسمش و صدا میزد گفت:
"البتہ مگہ جرات داری بہ این بگی نہ،حق داری خب،مثل هاپو پاچہ ی آدم و میگیره"
اهورا:"ببند دهنت و تا واست نبستمش"
با رسیدن بہ نشیمن دیگہ مهراد جوابش و نداد و روی مبل دونفره کنار هم جا گرفتن
نگاهی بہ تنها جای خالی یعنی کنار آرزوجون و روبروی اهورا انداختم و آروم رفتم کنارش نشستم
بعد کمی حرفای معمولی عمورضا گفت:
"دخترم راجب مهریہ ات تصمیم گرفتی؟"
من:"راستش نہ!"
عمو روبہ عمہ گفت:
"شما نظری ندارید؟"
romangram.com | @romangram_com