#فردا_بدون_من_پارت_633
الان دیگہ تقریبا مطمئن شدم یہ خبرایی بوده کہ عمہ نمیخواد ما بفهمیم
نگاهی بہ عکس بابا روی میزم انداختم و تصمیم گرفتم فردا برم تو اتاق بابا و یکمی اونجا رو بگردم بلکہ چیزی پیدا کنم
.
.
.
با صدای زنگ در سریع رژم و رو لبم کشیدم و بادو از اتاق بیرون رفتم ،پلہ ها رو سریع طی کردم و جلوی در کنار مهدیہ و آرسام و عمہ منتظرشون موندم
اولین نفرایی کہ وارد شدن عمو رضاو آرزوجون بودن با خوش رویی بہ هممون سلام کردن کہ گرم جوابش و دادیم،بعد اونام هیراد و آنجلا وارد شدن آنجلا من و کشید بغلش و گفت:
"خوبی عزیزم؟"
لبخند زدم و گفتم:
"خوبم تو چطوری ؟"
خندید وگفت:
"عالی"
مهرادم با خوش رویی گفت:
"احوال زنداداش؟"
سری تکون دادم ولبخند زدم
کہ یهو مهراد هلش داد وگفت:
"برو دیگہ!"
با دیدن من و عمہ لبخند گنده ای زدومحترمانہ بہ عمہ سلام کرد روبہ من گفت:
romangram.com | @romangram_com