#فردا_بدون_من_پارت_623

آرسام نگاهی بهم انداخت و وقتی دید نگاهش میکنم زود رو برگردوند و بہ مهدیہ گفت براش چایی بیاره

سریع از جام بلند شدم بہ مهدیہ گفتم خودم میارم

چهارتا استکان آماده کردم چای رو توش ریختم

داشتم تو آخرین استکان آب جوش میرختم کہ با صدای اهورا دستم کج شد و آب جوش ریخت رو دستم و استکان افتاد و با صدای بدی شکست

من:"آی"

اهورا:"چیشدی دختر ؟"

از شدت سوزش لبم و بہ دندون گرفتم و دستم و تو هوا تکون دادم کہ مهدیہ و آرسام نگران اومدن تو آشپزخونہ



آرسام:"چیشدی آرام؟"

اهورا سریع اومد طرفم و اون یکی دستم و گرفت و بہ طرف سینک رفت آب سرد و باز کرد دست راستم و کہ سوختہ بود زیر آب گرفت

مهدیہ:"خوبی آرام؟"

من:"آره خوبم،چیزی نیست"

آرسام بااخم بہ دستم کہ زیر آب بود نگاه کرد و گفت:

"دختره ب حواس پرت ،دستش و نگاه توروخدا چقدرقرمزشده "

از رفتارش و سردی لحنش بغضم گرفت

با چونہ ی لرزون نگاهش کردم

کہ سریع اهورا رو کنار زد و از پشت بغلم کرد

آرسام:"جوجہ ی من بغض کرده؟"

romangram.com | @romangram_com