#فردا_بدون_من_پارت_614
برگشتم طرفش و همونطور کہ عقب عقب
میدوییدم گفتم:
"وایستم کہ میکشیم"
کیارش:"بالاخره کہ میگرمت ولی نمی کشتم ،میخورمت!"
زبونم کمی بیرون آوردم وشیطون گفتم:
"نمیتونی!"
لبخندی مرموزی زد وگفت:
"نہ بابا"
من:"بہ جون تــ..."
هنوز حرفم کامل از دهنم بیرون نیومده کہ محکم از پشت خوردم بہ چیزی...
از درد اخمام رفت تو هم ،برگشتم نگاهی بہ پشتم انداختم کہ دیدم خوردم بہ یہ درختہ
همین کہ برگشتم دیدم کیا بافاصلہ کمی روبروم وایستاده
هیی ازترس کشیدم کہ نیشخندی زد و گفت:
"کہ نمیتونم بگیرمت آره؟"
مظلوم نگاهش کردم کہ مرموز گفت:
"الان تنبیہ میشی تا یاد بگیری با آقاتون کلکل نکنی"
گردنم و کج کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com