#فردا_بدون_من_پارت_613

فقط دو روز تامهلتی کہ از خونواده ی اهوراگرفتہ بودم مونده بود و پس فردا باید جوابشون ومیدادم

میخواستم امروز واسہ آخرین بار بیخیال همہ چی باهاش خوش بگذرونم و آخرشم بهش بگم کہ میخوام با اهورا ازدواج کنم

دستی بہ موهاش کشیدم و گفتم:

"همہ چی و بهت میگم ،قـول

ولی امروز بریم خوش بگذرونیم"

گردنم و کج کردم وگفتم:

"باشہ؟"



نوازش وار دستی بہ صورتم کشید وگفت:

"توام دیگہ یاد گرفتی چطوری خرم کنیا"

دستم وگذاشتم رو دستش وباشیطنت گفتم:

"این حرفا چیہ آقا؟"

وبا مکث کوتاهی ادامہ دادم

"شما خودتون خرید"

باچشمای گرد شده نگاهم کرد وخیز برداشت سمتم کہ با جیغی آرومی از جام بلند شدم و شروع کردم بہ دوییدن

خنده ی بلندی سر داد و دویید دنبالم

با خنده دور درختا میچرخیدم و اونم دنبالم میومد

کیارش:"وایستا بچہ،وایستا بینم"

romangram.com | @romangram_com