#فردا_بدون_من_پارت_606


"صداتو کہ شنیدم نگرانت شدم خواستم بیام خونتوم کہ اینجا دیدمت"

اخمی کردم و چیزی نگفتم کہ یهو بازوم و گرفت و کشید و مجبورم کرد وایستم

بااخم گفتم:

"هی چیکار میکنی؟"

اهورا:"از اونجایی کہ حوصلہ ندارم دوساعت اصرار کنم کہ بلند شی و بریم ،دارم کارم و راحتتر میکنم"

من:"ولم کنم بینم"

اهورا:"لات شدی!"

اخمم غلیظ تر شد کہ یهو تو اون بارون وایستاد ومن کشید روبروش

من:"چیہ؟"

بادقت نگاهم کرد وخم شد رو صورتم و با انگشت شصت و اشارش اخمم وباز کرد

باتعجب نگاهش کردم و تا خواستم چیزی بگم

دوباره من و کشید و همونطور کہ بہ طرف ماشینش میرفت گفت:

"خب چیہ تا من و میبینی اخمات میره تو هم شبیہ پیرزنا میشی"

برو بابایی نثارش کردم کہ در ماشینش و باز کرد و هلم داد داخل

خودشم ماشین و دور زد و سوارشد

سریع بخاری ماشین و روشن کرد و سرشو برد عقب و کتش و برداشت

برگشت طرفم و دستش وآورد سمت و خواست سویشرتم و دربیاره کہ بااخم خودمو کنار کشیدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com