#فردا_بدون_من_پارت_605

ودوباره باصدای بلند میزنم زیر گریہ

اهورا هلزده گفت:

"خوبی آرام؟داری گریہ میکنی؟"

من:"خوبم؟ عالیم بهتر از این نمیشم بخاطر توی کثافت داداشم بهم میگہ ازم متنفره ،بخاطر تو ،بہ چشمش یہ دختر خرابم

بخاطر تو کیارش و تنها کسی وکہ با تموم وجودش دوسم داره رو ازدست میدم

بعد میپرسی خوبم؟ عالیم اهورا عالیم!"

قبل اینکہ چیزی بگہ تماس و قطع میکنم و بعد پوشیدن لباسای بیرونم سویشرتم و بر میدارم و از اتاقم بیرون میرم از بالای پلہ ها سرک میکشم کہ میبینم آرسام کلافہ رو مبل نشستہ و بہ تلویزیون خاموش خیره شده عمہ و مهدیہ ام نبودن،حتما تو آشپزخونن

با دو از پلہ ها پایین میرم کہ آرسام برمیگرده طرفم و با نگاه کوتاهی بهم دوباره بہ تلویزیون خیره میشہ

کتونیام و میپوشم و با دو حیاط و طی میکنم واز خونہ بیرون میزنم

سویشرتم میپوشم دستام وتو جیبش فرو میکنم

چند قدمی از خونہ دور نشده بودم کہ بارون شروع بہ باریدن میکنہ

فقط همین و کم داشتم،خیر سرم اومدم یکم هوا بخورم

پوفی کشیدم و راهم و بہ سمت پارک نزدیک خونمون کج کردم و بہ اولین آلاچیقی کہ رسیدم ،رفتم توش

خیره شدم بہ هیاهوی مردم واسہ اینکہ هرچی سریعتر خودشون وبہ خونہ هاشون برسونن ولی من درحال حاضر هیچ علاقہ ای نداشتم برم خونہ و با آرسام چشم تو چشم بشم

_تو دیوونہ شدی؟

با صدای اهورا متعجب سرم و آوردم بالا و گفتم :

"تو اینجا چیکار میکنی؟"

چشم غره ای تحویلم داد وگفت:

romangram.com | @romangram_com