#فردا_بدون_من_پارت_603
"آره"
عصبی میشہ،این واز رنگ پوستش کہ سرخ میشہ،میتونم بفهمم
آرسام:"یعنی چرا آرام مگہ کیارش ودوست نداری؟"
من:"چرا!"
باحرص و صدای بلند میگہ
"پس چہ مرگتہ؟چرا میخوای با اهورا ازدواج کنی؟"
من:"خب نمیخوام با کیارش ازدواج کنم دوستش دارم ولی اهورا رو بیشتر دوست دارم زوره مگہ؟"
عصبی از جاش بلند میشہ و میگہ
"مگہ بچہ بازیہ آرام؟چرا با کیارش بازی میکنی ، تو اگہ اهورا رو دوست داری غلط میکنی بہ کیارش روی خوش نشون میدی و امیدوارش میکنی"
باصدای لرزونی میگم
"کیارش همہ چی و زیادی جدی گرفت وگرنہ من باهاش مثل قبل بودم"
عصبی از جاش بلند میشہ و با چشمای خونبار زل میزنہ بهم و میگہ
"چی میگی تو؟ها؟تو باهاش مثل قبل بودی؟کم مونده بود همونجا جلوی جمع ... اللّہ واکبردهن من و باز نکن دختر ،درست و حسابی بگو دردت چیہ"
من:"خب کم کم از اهورا خوشم اومد
نمیخواستم کیارش و ناراحت کنم،تو سخترین لحظہ ها کنارم بود ،میخواستم بیخیال اهورا بشم ولی نشد"
خودمم نمیدونم این دروغا رو چطور سرهم کردم ولی نہ تنها آرسام و آروم نکرد بلکہ عصبانی ترم شد
آرسام:"خفہ شو آرام
باورم نمیشہ این حرفا رو از دهن تو میشنوم
romangram.com | @romangram_com