#فردا_بدون_من_پارت_595
دستہ بہ سینہ تکیہ دادم وگفتم:
"خب گوش میدم"
خیره شد بهم و دستش و کشید تو موهاش و گفت:
"ازاون روز صبح کہ بامشت و لقداز خواب بیدارم کردی و فهمیدم چہ غلطی کردم
عذاب وجدان دست از سرم بر نمیداره آرام،باور کن اگہ وضعیتم بدتر از تو نباشہ،بهترم نیست،میدونم کیارش و دوست داری اونم دوست داره،منم بہ ترنم علاقہ دارم ولی قبول کن هیچی دیگہ مثل سابق نمیشہ آرام"
من:"خلاصش کن"
نفس عمیقی کشید و ادامہ داد:
"باید پیشنهاد ازدواجم و قبول کنی آرام،با این وضعت نمیتونی با کیارش ازدواج کنی خب البتہ میتونی بری دکتر واون قضیہ رو حلش کنی ولی میدونم بعدا نمیتونی تو چشمش نگاه کنی توام مثل من عذاب وجدان ولت نمی کنہ ،درستہ قربانی شدی ولی ..."
من:"حاضرم کیارش و ول کنم تاهیچ وقت شرمندش نشم ولی هیچ وقتم با توی عوضی ازدواج نمیکنم اهورا "
اهورا:"لجبازی نکن آرام
بهت حق میدم نخوای با من ازدواج کنی ولی مجبوری،منم از اینکہ باید باهات ازدواج کنم خوشحال نیستم،من اصلا تو فکر ازدواج نبودم اونم باتو!
یعنی اگہ قرار بود کسی رو انتخاب کنم مطمئنا اون فرد تو نبودی شاید ترنم بود
ولی حالا نمیتونم قبول کنم کہ تورو بہ حال خودت ول کنم
با من ازدواج کن و اگہ خواستی یہ سال بعد ازدواجمون ازم جدا شو "
اخمی کردم و خواستم چیزی بگم کہ گفت:
"نزار مجبور شم بخاطر رهایی از عذاب وجدانم دروغگو شم و اونطور کہ خودم میخوام قضیہ رو واسہ آرسام روشن کنم!"
با نفرت گفتم:
"ازت متنفرم اهورا"
romangram.com | @romangram_com