#فردا_بدون_من_پارت_594
"منم اگہ اون همہ عشوه برای کیارش خان میومدم خستہ میشدم ،پس حق داری"
من:"خوبہ کہ درک میکنی"
اخمی کرد، دستم و کشید کہ هلزده گفتم:
"عِہ نکن در بستہ میشہ کلید ندارم"
لبخند مرموزی زد ودستم و محکم کشید و در و بست
عصبی نگاهش کردم وگفتم:
"مرض داری احمق؟
حالا من نصفہ شبی چیکار کنم ها؟"
بیخیال گفت:
"زنگ بزن عمت باز میکنہ"
اگہ الان زنگ بزنم عمہ نمیگہ این وقت شب کجا رفتہ بودی؟ ای خدا
حرصی نگاهش کردم وگفتم:
"خب چیکارم داشتی بگو"
دستم و کشید بہ طرف ماشینش بردم کہ یہ لحظہ ترس برم داشت نکنہ بازم میخواد ازم سو استفاده کنہ
با این فکر اون یکی دستم وگذاشتم رو دستش وخواستم ولم کنہ کہ بااخم برگشت طرفم و دهنش و باز کرد کہ بتوپہ بهم ولی فکرکنم متوجہ ترس و اضطرابم شدکہ با لحن آرومی گفت:
"فقط میخوام باهات حرف بزنم"
بی هیچ حرف دیگہ در ماشین و باز کرد و هدایتم کرد توش،درو بست و ماشین و دور زد و خودشم سوار شد
romangram.com | @romangram_com