#فردا_بدون_من_پارت_589
بلند خندید دستش و انداخت دور گردنم و محکم صورتم و بوسیدو باذوق روبہ آرسام گفت:
"داداش هفتہ ی دیگہ با خانواده میایم عشقم و برداریم بریم"
با تعجب نگاهش کردم کہ آرسام خندید وگفت:
"قدمتون رو چشم،فقط با عمہ هم هماهنگ کنید"
چشم کشیده ای گفت با ذوق خیره شد بهم...
نگاهی بہ چشماش کہ با ذوق بهم خیره شده بود انداختم و بی اختیار دستم جلو رفت و با پشت دست صورتش و نوازش کردم
من چطور ازت دل بکنم کیا؟
چطور قیدت و بزنم و با اهورا ازدواج کنم؟
چطور چشمای مهربونت و فراموش کنم؟
باصدای کوبیده شدن چیزی سریع سیخ نشستم کہ متوجہ شدم اهورا فنجون چاییش و کوبیده رو میز و داره با خشم نگاهم میکنہ
سیاوش:"بچہ بیاین پایین گرد بشینید میخوام یہ چی بخونم و تقدیمش کنم بہ خان داداشم"
عرشیا اوی کشداری گفت زودتر از همہ اومد پایین ،بہ دنبالش بچہ هام اومدن پایین و یہ حلقہ تشکیل دادن ،فقط موندم من و کیارش و اهورا
سیاوش روبہ کیارش گفت:
"بیا دیگہ داداش"
کیارش چپکی نگاهش کردوگفت:
"مسخره بازی در نیار بچہ"
سیاوش :"بیا دیگہ"
کیارش چپکی نگاهش کرد وگفت:
romangram.com | @romangram_com