#فردا_بدون_من_پارت_585

عرشیا:"بابایکم مراعات کنید اینجا مجرد نشستہ"

از بغل کیا بیرون اومدم کہ یہ لحظہ چشمم افتاد بہ اهورا کہ باخشم نگاهم میکرد

اینقدر ترسناک شده بود کہ سریع برگشتم طرف دیگہ

کیارش:"زنمہ ،دوست دارم بغلش کنم تو مشکلی داری؟"

عرشیا:"نہ بابا من غلط کنم مشکلی داشتہ باشم راحت باش داداش"

کیارش لبخندی زد ونشست

دست منم گرفت و مجبورم کرد کنارش بشینم

من:"کیا ولم کن برم لباسم و عوض کنم "

دستم و ول کردوگفت:

"زود بیا"

سری تکون دادم و رفتم طرف اتاق مهمون کہ مهدیہ ام دنبالم اومد

همین کہ رفتیم تو مهدیہ گفت:

"وای آرام اهورا رو دیدی چہ شکلی شده بود؟

من جای تو شلوارم و کثیف کردم"



چیزی نگفتم کہ ادامہ داد

"ولی معلوم شد واقعا دوست داره ها

آخہ داداشم رو هیچ کدوم از دوست دختراش غیرتی نمیشد

romangram.com | @romangram_com