#فردا_بدون_من_پارت_577

من:"باشہ فکر میکنم

حالا اگہ میشہ برو بیرون کہ میخوام بخوابم"

دلخور سری تکون داد و بعد خاموش کردن برق رفت

*************************



مهدیہ کنارم روتخت جا گرفت و گفت:

"میگم آرام؟"

من:"هوم؟"

مهدیہ:"اوم تو ...

تو جوابت بہ خاستگاریہ اهورا منفیہ دیگہ نہ؟"



من:"نمیدونم"

مهدیہ:"یعنی چی کہ نمیدونی؟

دیشب کہ اونطوری جبهہ گرفتی بودی الان میگی نمیدونم؟"



پوفی کشیدم وگفتم:

"نمیدونم مهدی

نمیدونم

romangram.com | @romangram_com