#فردا_بدون_من_پارت_576
عمہ هم تا خواست در جواب آرسام چیزی بگہ عمورضا از جاش بلند شدو گفت:
"خب ما دیگہ رفع زحمت میکنیم،بااجازه"
آرزوجونم با صورتی غمگین کہ سعی میکرد پشت لبخندش مخفیش کنہ از جاش بلند شد و بعد خدافظی بہ همراه اهورا رفتن
پوفی کشیدم و رفتم تو اتاقم کہ مهدیہ ام دنبالم اومدکنارم رو تخت نشست و گفت:
"آرام؟"
من:"هوم؟"
مهدیہ:"اهورا تا حالا بہ ما نگفتہ بود واسش بریم خاستگاری
یعنی همیشہ از ازدواج فراری بود
وقتی اومده خاستگاریت یعنی واقعا دوست داره بخاطر علاقت بہ کیارش احساسی تصمیم نگیر،باعقلت جلو برو لجبازیای گذشتت بااهورا روفراموش کن آرام
خب؟"
پوزخندی زدم وگفتم:
"میگی احساسی تصمیم ونگیر و باعقلت جلو برو کہ اهورا رو انتخاب کنم؟
میگی احساسی تصمیم نگیر چون نگران احساس اهورایی؟
میگی احساسی تصمیم نگیر درحالی کہ خودت باعشق با آرسام ازدواج کردی!"
مهدیہ:"آرام من منظوری نداشتم
فقط میخواستم بگم رو پیشنهاد ازدواج اهورا فکر کن"
romangram.com | @romangram_com