#فردا_بدون_من_پارت_575

بهش میگم خواهر جونش باهام رابطہ داشتہ خوبہ؟"

بادستام سرم و فشار دادم وبی حال گفتم:



"هیچ وقت نمی بخشمت اهورا"

ازجام بلند شدم واز اتاق بیرون رفتم

وقتی رفتیم پایین همہ زل زدن بہ ماوعمورضا گفت:

"خب چیشد؟"

تا اهورا دهنش و باز کرد سریع گفتم:

"یہ هفتہ وقت میخوام"

آرزوجون:"باشہ عزیزم

اصلا عجلہ نکن،خوب فکرات و بکن وبعد تصمیم بگیر،حرف یہ عمر زندگیہ بچہ بازی نیست کہ"

عمہ باحرص گفت:

"اینا رو مادرش باید بهش بگہ نہ شما آرزو خانوم

حالام کہ مادرش نیست وظیفہ ی منہ ،خودم میتونم دخترم و راهنمایی کنم و از تجربیاتم بهش بگم"

باتعجب نگاهی بہ عمہ کہ شدیدا عصبی بود انداختم ،یعنی واسہ یہ همچین حرفی اینطوری جوش آورده؟

آرزوجون کہ چیز بدی نگفت!

آرسام سرزنش وار گفت:

"عمہ!"

romangram.com | @romangram_com