#فردا_بدون_من_پارت_572
سینی و کج کنم بلکہ با سوختنش یکم دلم خنک شہ،فوقش میگن هل شدم دیگہ ولی بعد بیخیالش شدم
رفتم پیش اهورا و خم شدم کہ با لبخند کوچیکی زد بالحن حرص دراری گفت:
"مرسی عشقم"
حرصی از عشقم گفتنش فکری کہ کرده بودم و عملی کردم، سینی و کج کردم کہ استکان چاییہ خودم و خودش کج شد و ریخت رو شلوارش
آخی گفت و شتابزده از جاش بلند شدو سعی کرد با کشیدن شلوارش نزاره بیشتر بسوزه
همہ بانگرانی دورش جمع شدن و عمہ هم همونطور کہ بہ اهورا میگفت بره شلوارش و عوض کنہ مدام چشم غره تحویلم میداد
با لحن بی تفاوتی روبہ اهورا گفتم:
"خوبی؟"
باصورتی سرخ کہ نمیدونم بخاطر دردش بود یا عصبانیت نگاهم کرد و چیزی نگفت
آرسام بااخم دست اهورا رو گرفت برد طبقہ ی بالا کہ مهدیہ ام بااسترس دنبالشون روونہ شد
بالاتکلیف سرجام وایستاده بودم
کہ آرزوجون با مهربونی گفت:
"اشکال نداره دخترم
خب هل کردی دیگہ،پیش میاد!"
عمورضا:"چندسال دیگہ بہ امروز میخندید"
عمہ:"بیا بشین دخترم"
کنار عمہ نشستم و مشغول بازی کردن با انگشتای دستم شدم
romangram.com | @romangram_com