#فردا_بدون_من_پارت_569

"ولی من همیشہ میدونستم حس اهورا بہ تو نفرت نیست

ولی خب اصلا تو مخم نمی گنجید کہ حسش دوست داشتن باشہ!

قربون داداش خوشگلم برم من"

باصدای زنگ در دیگہ دست از حرف زدن برداشت و با گفتن زود بیا

با قدمای بلند از اتاق بیرون رفت نگاهی بہ تصویر خودم تو آینہ انداختم

بعد اینکہ رژ پررنگی کہ مهدیہ برام زده بود و کمرنگ کردم رفتم پایین کہ دیدم صدای احوال پرسیاشون میاد

رفتم پشت عمہ وایستادم و بہ مامان و بابای مهدیہ سلام کردم کہ بامحبت جوابم و دادن

بعد رفتن اونا بہ سمت نشیمن ،خواستم دنبالشون برم کہ اهورا درحالی کہ یہ سبد گل بزرگ تو دستش بود اومد داخل و گفت:

"سلام "

اخمی کردم وچیزی نگفتم کہ با تعجب گفت:

"بقیہ چیشدن؟"

من:"نشیمن"

سری تکون داد و بالبخند گفت:

"خوشگل شدی"

اخمم غلیظ تر شد کہ گفت:

"نمیدونی وقتی اخم میکنی چقدر شیرین و خوردنی میشی!"



گل و از دستش کشیدم وگفتم:

romangram.com | @romangram_com