#فردا_بدون_من_پارت_567

باتموم شدن حرفش بدون اینکہ نگاهی بهم بندازه دستاش و فرو کرد تو جیبش و آروم آروم ازم دورشد

*************************

عمہ:"آرام؟"

من:"بلہ عمہ؟"

عمہ:"کوفت بلہ!

تو هنوز آماده نشدی؟

انگار داره واسہ من خاستگار میاد"

من:"من کہ بهتون گفتم نزارید بیان"

عمہ:"حرفا میزنیا

مگہ میشہ؟

پاشو برو یکم از اون آشغالا رو بمال بہ صورتت مثل روح شدی"

من:"ولم کن عمہ"

تا دهنشو باز کرد چیزی بگہ صدای زنگ در اومد



عمہ:"ای وای اومدن"

با دو از نشیمن رفت بیرون

وقتی اومد آرسام و مهدیہ ام همراهش بودن

مهدیہ جیغی کشید وگفت:

romangram.com | @romangram_com