#فردا_بدون_من_پارت_565

عمہ سری تکون داد و رفت تو آشپزخونہ!

من:"میرم لباسام و عوض کنم زود میام"

بعد تعویض لباسام رفتم پایین پیش بچہ ها و کنار سیاوش نشستم

الان هرچی از کیا و آرسام دورباشم بهتره بی حوصلہ در حالی کہ یہ زیر چونم بود زل زده بودم بہ آنیتا و مهدیہ کہ داشتن با آرسام بحث میکردن

سیاوش بهم نزدیک تر شدو گفت:

"آرام خوبی؟"

زل زدم تو چشماش و چیزی نگفتم

آروم موهام و کشیدوگفت:

"پیرهن صورتی با تواما خوبی؟"

همونطور کہ زل زده بودم بہ چشماش لبخندی زدم و نگاهی بہ دستام انداختم سرم و آوردم بالا و گفتم:

"میدونی بدترین حس دنیا چیہ؟"

سیاوش:"نہ چیہ؟"

من:"اینکہ وانمود کنی همہ چی خوبہ درحالی کہ از درون داغونی!"

دستش و گذاشت رو دستم و گفت:

"آرام همیشہ میتونی رو من حساب باز کنی،اگہ کمکی ازم بر میاد بگو"

دستم وگذاشتم رو دستش وگفتم:

"میدونم سیا

تو خیلی خوبی"

romangram.com | @romangram_com