#فردا_بدون_من_پارت_562


خوشبخت بشی عروسکم"

باتموم شدن حرفش

یہ قطره اشک از چشمای رنگ شبش چکید کہ نا خواستہ دستم و بردم بالا تا پاکش کنم ولی اون بہ سرعت از کنارم رد شد و رفت

دستم و انداختم پایین قدم زنان بہ سمت خیابون رفتم کہ یہ پسربچہ جلو راهم سبز شد

پسربچہ:"خالہ یہ فال میخری؟"

توجهی بهش نکردم کہ دوباره جلوم سبز شد وگفت:

"توروخدا خالہ یہ دونہ بخر دیگہ"

بی حوصلہ دستم فرو کردم تو جیبم و پولی بہ طرفش گرفتم کہ با ذوق کاغذی رو بہ طرفم گرفت وگفت:

"چرا گریہ میکنی خالہ؟"

گریہ می کردم؟

سریع دستم و بہ صورت کشیدم کہ از اشکام خیس شده بود

من کی گریہ کردم؟

واسہ کی گریہ کردم؟

شهابی کہ داره با الناز ازدواج میکنہ؟

یا بخاطر خودم کہ دیگہ هیچ وقت اون آدم سابق نمیشم؟



شایدم بخاطر روزای خوبی کہ باشهاب داشتم و هیچ وقت برنمی گردن!


romangram.com | @romangram_com