#فردا_بدون_من_پارت_557
"سوارشید برسونمتون"
آنیتا:"وای مرسی امروز سیا نمیاد"
بچہ ها سوارشدن کہ مهدیہ گفت:
"بیا دیگہ آرام"
نگاهی بہ ساعتم انداختم و گفتم:
"شما برید من باید برم جایی"
آنیتا با کنجکاوی گفت:
"کجا؟"
توجهی بہ حرفش نکردم کہ اهوراماشین و روشن کردو گفت:
"سوارشو میرسونمت"
اخمی کردم وگفتم:
"شما برید مسیرم بہ مسیرتون نمیخوره"
اخمی کردوگفت:
"گفتم سوارشو میرسونمت
من:"میگم خودم میرم"
بدون اینکہ بزاره کسی چیزی بگہ خشمگین نگاهی بهم انداخت پاشو روگازفشار داد ورفت
باحرص تا سر خیابون رفتم
romangram.com | @romangram_com