#فردا_بدون_من_پارت_556


باتعجب نگاهی بہ محمد و عسل انداختم کہ

عسل بہ هر کدوممون یہ کارت داد و گفت:



"هفتہ ی بعد مراسم نامزدیمونہ،خوشحال میشیم بیاین"

با ابروهای بالا رفتہ نگاهشون میکردم کہ محمد خندید و گفت:

"راستش خانوم مهرجو بعد اون حرفایی کہ شما اون روز تو کافہ بهم زدید منم رفتم سراغ عسل و حرف دلم و بهش

زدم ،شاید اگہ شما نبودین من هیچ وقت

جرعت پیدا نمی کردم کہ بہ عسل پیشنهاد

بدم و اون حرفای شما هم واقعی میشد،ممنونم! "



فقط بہ محمد نگاه میکردم و چیزی نمی گفتم

چقدر این پسر باادب شده بود کلی تو این

چند روز متحول شده بود

سری تکون دادم و گفتم:

"خوشبخت بشید"

بچہ هام با خوشحالی بهشون تبریک گفتن و باهم از دانشگاه بیرون اومدیم

اهورا همونطور کہ میرفت سمت ماشینش گفت:


romangram.com | @romangram_com