#فردا_بدون_من_پارت_555

داشتم وسایلم و جمع میکردم کہ آنیتا گفت:

"راستی آرام؟"

من:"هوم؟"

آنیتا:"امشب با بچہ ها میایم خونتون"

من:"برو بابا حوصلہ ندارم "

آنیتا:"غلط کردی ،اصلاما میایم عمت و ببینیم"

پوفی کشیدم وچیزی نگفتم

کولم و انداختم رو دوشم وبا بچہ ها از کلاس بیرون میرفتیم کہ یهو عسل ومحمد جلو

راهمون سبز شدن

باتعجب نگاهشون کردم کہ عسل

بالبخندی شیرینی گفت:

"سلام"

جوابش و دادیم وبہ محمدم سلام کردیم کہ

با خوش رویی جوابمون و داد

_چیشده داداش؟

باصدای اهورا کہ محمدو مخاطب قرار داده

بود اخمی کردم و بہ پاهام خیره شدم

محمد:"هیچی داداش واسہ خانوما کارت آوردیم"

romangram.com | @romangram_com