#فردا_بدون_من_پارت_554


مهدیہ پشت نشست وگفت:

"خوبی؟"

سری تکون دادم و گفتم:

"عرفانہ کو؟"

آنیتا:"امشب عرشیا میره خاستگاریش واسہ

همون نیومد"

ابرویی بالا انداختم وگفتم:

"پس بالاخره اینام دارن بهم میرسن"

آنیتا:"آره بینمون فقط تو ترشیدی"

چپ چپ نگاهش کردم وچیزی نگفتم

مهدیہ با چشمای ریز شده گفت:

"خوبی آرام؟"

اخمی کردم وگفتم:

"چند بار میپرسی خوبم دیگہ"

مهدیہ:"خوب بہ نظر نمیای"

آنیتا:"راست میگہ چتہ؟"

من:"هیچی این ناردیس اعصابم و بهم ریخت"


romangram.com | @romangram_com