#فردا_بدون_من_پارت_547
باصدایی تحلیل رفتہ ای گفتم:
"گمشو بیرون.برو توروخدا برو"
بدن بی جونم وکشید تو بغلش و محکم بہ خودش فشرد
اهورا:"آروم باش عزیزم،آروم باش آرامم"
یهوبہ خودم اومد و بہ سرعت ازش
فاصلہ گرفتم وگفتم:
"بهت میگم برو بیرون"
اهورا:"باشہ باشہ"
منتظر نگاهش کردم کہ بی هیچ حرکتی بہ زمین خیره شد
حرصی بہ طرف میز کہ پر از غذا شده بود
رفتم و رومیزی رو کشیدم
کہ همہ ی غذاها و لیوانا و بشقابا افتادن
زمین و باصدای بدی شکستن
اهورا شوکہ پرید عقب یہ نگاه بہ ظرفای خورد
شده و یہ نگاه بہ من انداخت
با صدای بلندی گفتم:
"میگم از خونم گمشو بیرون ،گمشو عوضی،مگہ حرف آدم حالیت نمیشہ؟!"
حرکتی نکرد کہ رفتم طرفش و بازوشو
romangram.com | @romangram_com